Friday, July 07, 2006

سهم

به نام او


بعضی ها می گویند سهم هرکس از زندگی و مهربانی به اندازه ی لیاقت او است
واقعا همین طور است؟
واقعا لیاقت من در زندگی همین است؟
لیاقت من که همیشه برای همه بهترین ها را برای همه خواسته ام، از زندگی همین است؟


این روزها از اون روزای سگی است
از اون روز های سگی که از زمین و زمان متنفرم
از اون روزهای سگی که احساس می کنم هچ کس نیست، که احساس می کنم خالی خالی ام، که احساس می کنم هیچ کس حاضر نیست حتی یک لحظه ی کوچولو ببیینه من چی می خوام و دلش بخواد که کاری انجام بده و کاری کنه که فقط و فقط به خاطر من باشه

می دانم که منصفانه نیست، اما این روزهای سگی و بد هیچ کس و هیچ چیز حتی مهربانی مادر به نظرم بی ریا نیست
این روزهای سگی و بد همه ی آدم ها به نظرم یک موجودات خودخواهی میان که حتی حاضر نیستند به خاطر این که من حوصله ام سر رفته یا دلم خیلی گرفته یه کار کوچولویی که خوشحالم کنه انجام بدن


این روزهای سگی و بد از همه متنفرم
این روزهای سگی و بد دلم می خواد یک مدتی بد بودن رو تجربه کنم
این روزهای سگی و بد دلم می خواد یک مدتی بد ِ بد ِ بد باشم

اما باور کنید حتی نمی دونم برای بد بودن دقیقا چه کارایی باید انجام داد
نمی دونم چه کارایی باید انجام بدم که آدم های دور و برم همه بفهمن که الان من خیلی آدم بدی هستم، و فقط به فکر خودم هستم

این روزای سگی و بد چقدر از این کتاب های مزخرف مشاوره ای و روانشناسی متنفرم که می گن هیچ وقت از زندگی نپرسین که به شما چی داده، از خودتون بپرسین که به زندگی چی دادین


کسی هست که بتونه کمک کنه؟

....
....

0 comments: